تبليغاتX
..: راسـپــیــنـا :..

 

002

 

و اما من تو را به قلمم قسم میدهم . چون همه ی قدرت ما نیش قلم است . حرمت قلم بالاست . قلم جوهر سیاه بر صفحه ی سفید نیست بی خردان چنین می پندارند بلکه رسم مسیر روشنائی در دل جهل و تاریکی است و اما قسم بر قلمی که امین معلمان خویش اند ؛ آنانی که حرمت ها و حریم ها را شکسته اند حقیقت را با کلمات به بازی گرفته اند و جملاتی را حمله وار به هدف های هوس خویش تاخته اند همه اینها افکار پوچی نیست مگر دفاع از قلم و ناموس خویش و اینک بزرگان خرد با معشوق خویش بر صفحه ی روزگار تاخته اند . . .

و نمیدانم بزرگان چگونه به خواری گرفته شده اند ؛

نمیدانم بزرگیشان را چگونه باید به تصویر کشید ؛

نمیدانم . . .

چون میدانم  :

اگر نمرود نبود ابراهیم اینگونه یزرگ نمی شد ؛

اگر فرعون نبود موسی اینگونه تکلیم نمی کرد ؛

اگر مورچه ای نبود سلیمان اینگونه بر تخت و تاج نمی نشست ؛

اگر احباریون نبودند مسیح به اوج نمی رسید ؛

اگر سگی نبود اینگونه سیصد سال به خواب نمی رفتند ؛

اگر برادران یوسف نبودند ستارگان اینگونه بر او سجده نمی کردند ؛

اگر یزید نبود تعالی حسین اینگونه رقم نمی خورد ؛

و اگرها نبود برزگانمان به وصل دوست نمیرسیدند . . . تا چراغی باشند برای ما . . . چراغی در دل جهالت و تاریکخانه ای که تاریخ در آن آبستن هست هنوز  . . . امید است روزنه ای در دل تاریکی . . . در نهایت ارخن * ها برمیگردند . . .

 

 پانوشت :

-          آنچه در ذهن من بود به قلم درآورده ام . . .

-          از  نقد استقبال میکنم . . .

-          معلم شهید دکتر علی شریعتی :  کسانی که خود بسیارند , نیازی به هموطن ندارند , کسانی که خود آزادند , از زندان به ستوه نمی آیند ؛ آدم های اندکند , که به ازدحام محتاجند .

 

           * ارخن ها =  انسانهای جهان تاریکی . (در نوشته های مانی : سربازان اهریمن )

 

 

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه هفتم شهریور 1389 |

 

تمام مزرعه از خوشه های گندم

پر و هیچ دست تمنا

دریغ سنبله ها را

درو نخواهد کرد

دروگران

همه

پیش از درو

درو شده اند . . .

 


 

« نیایش محمد نوری زاد »

001

خدای تنهایی

نمی خواهم نجواهای عاشقانه ی خود را با روایت تلخ هرآنچه که در زندان اوین دیده و شنیده ام ، بیامیزم . اما همینقدر بگویم که من در زندان اوین ،  گوشه ای از غربت سیدالشهدا را باور کردم . آنجا که غریبانه ، فوج حریص دشمن را به شنودن سخن خود فرا خواند و در آن وادی بلا سخن از آزادگی راند . که یعنی :  مرا انتظار این که شما اعتقادی به خدا و قرآن و پیامبر داشته باشید نیست .  اگر انسان و آزاده اید ، جلو بیایید که من با شما سخن دارم .  دو انسان آزاده ، باهرگرایش و اعتقاد ،    مشترکات فراوانی دارند .

دراوین اما ، من و سایر زندانیان ، بیش از آن که به آزادی خود بیندیشیم ، سخت دلتنگ آزادگی بودیم .  همان  گوهر نایابی که سیدالشهدا در صف مقابل کاوید و بدان دست نیافت .

یک سلول انفرادی ، به قدری که بتوانی دراو دراز بکشی ، و دری سنگین و پرطنین ، با دریچه ای به اندازه ی دو کف دست  ، و پنجره ای مشبک ، که به زور ، شب و روز آن سوی پنجره را نشان تو می دهد . سه وعده غذا . و سکوتی به وسعت قبرستانی که از تو همه چیز می خواهد الا حیات .
در وسط این قبرستان تنگ و تک به تک ، زندانیان بی کس و تنها ، زانو در بغل نشسته اند . با هزار هول و هراس ، با اضطرابها و نگرانی های تمام نشدنی . و اندوهی از جنس اسید ، که ذره ذره روان زندانیان  آب می کند و آنان را به  وادی سرگردانی  و گمگشتگی در می اندازد . این که : اکنون ، برسر پدران و مادران ما ، برسر خواهران و برادران ما ، و برسرهمسران و فرزندان ما چه خواهد آمد ؟ سرنوشت ما به کجا خواهد انجامید ؟ کارمان چه خواهد شد ؟ درس ؟ دانشگاه ؟ اجاره خانه ؟ خرج زندگی ؟ خرج تحصیل ؟ حرف و حدیث مردم ؟ در ؟ همسایه ؟ واویلا ، هیچ غربتی به گرد پای غریبی یک زندانی بلاتکلیف و بی کس نمی رسد .

. . .

خدایا به این نتیجه رسیده ام که تو ، آنجا که پای به درون سلول انفرادی من می گذاری ، باخدایی که من در بیرون زندان می شناختم ، تفاوت داری . تو ، در بیرون زندان ، شرمنده ام خدا ، به من محتاجی ، که تحویلت بگیرم یا نگیرم ،  به خلوت خود ، راهت بدهم یا ندهم ، رک بگویم خدا : در بیرون زندان ، اراده ی تو در دست من است . و تو ، هستی تا کمبود های مرا جبران کنی  .

                                                                    . . .

بگذار دستم را روی قلبت بگذارم . حالا آرام شدی ؟ بگذار ببوسمت . گرمای لب هایم را روی گونه هایت حس کردی ؟ این منم محمد ، خدای تو ، بدان که همیشه با توام ، همیشه ، همه وقت ،  لحظه ای تو را تنها نمی گذارم ، بخدا قسم من خدای خوبی هستم ، بگذار اشک هایت را پاک کنم ، حالا بخند ، به صورت من خدا بخند ، ببین من نیز به تو لبخند می زنم !

 

 و در اینجا متن کامل نیایــــش محمد نوری زاد در سایتش بخوانید .

 

نوشته شده توسط حنیف در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 |
 

morgh e sahar

بند اول:

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار ، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز گنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن

مرغ بی دل ، شرح هجران
مختصر ، مختصر کن ، مختصر کن

 



بند دوم:


عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی اثر شد

ناله عاشق ، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی ثمر شد

راسته و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی ، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن

جور مالک ، ظلم ارباب
زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ ناله سر کن
از مساوات صرف نظر کن

ساقی گلچهره بده آب آتشین
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین

ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو ، سینه من
پر شرر شد ، پر شرر شد


شعر :  ملک الشعرای بهار

با صدای : محمدرضا شجریان      

 

1

مرغ سحر با صدای شجریان (تصویری)

 

نوشته شده توسط حنیف در سه شنبه پنجم مرداد 1389 |

 

شايد در اينجا بود که سهراب گفت :  آب را گل نکنيم . . . در فرو دست انگار کفتري مي خورد آب . . .

 

سلام دوستان 

نمیخواهم شما را آزرده کنم با این همه حرفهایم ؛ میخواهم حقیقت وار و آئینه گونه حق را به حق دار برسانم . گرچه ممکن است در این راهی که من رفته باشم ناخود آگاه به اطرافیانم ضربه هایی وارد کرده باشم چراکه آنان هم حقیقت را به خوبی واقفند و متوجه اند که ما و شماها چه ها کشیده ایم و راهی را ساخته ایم و خیلی ها را قربانی کرده ایم و خود نیز قربانی شده ایم و ببینیم که تاریخ حقیقت را چگونه به ما و شما خواهد گفت . درحالیکه ممکن هست خود من هم مرتکب اشتباهاتی شده باشم !!!

 

حالا در کجای تاریخ ایستاده ایم ؟

. . .

باتوجه به مطلب توهین آمیز نوشته شده در وبسایت شخصی نوه دبیر کل مستعفی کانون ناشنوایان ایران که ادعای لزوم حفظ و تقویت کانون ناشنوایان ایران را مینماید که برای کانون تهران لقب های جالبی گذاشته  که کانون تهران را نوزاد و یا فرزند سرکش می نامند  . آیا این توهین نیست ؟

فریاد هایی سر می دهند و میگویند به جای رسانه ای کردن این مقاله ها و نوشته ها و سوء استفاده از اینترنت و همچنین سوء استفاده از  نام مستعار  میتواند زیر سوال بردن منافع و اهداف ناشنوایان را دور کنند . این حرفهایی که در برخی از مقاله ای « حفظ و تقویت » میزنند درحد کودکانه و لج کردن ها هست که مطمئن باشید هیچ منافعی ندارد !

اقدام خودسرانه شما فقط و فقط برای شخصی و هدفمند بوده و هیچگونه راهی برای حل مشکلات ناشنوایان ندارد و نخواهد داشت !!!

کانون ناشنوایان ایران سازمانی هست برای کل سرزمین ایران ؛ و همچنین کمکهای انساندوستانه برای افراد ناشنوای فاقد رفاه هست و همچنین سازمانی هست معتبر و جهانی که به قول شما  ( فدراسیون جهانی ناشنوایان از هرکشور بیش از یک عضو اصلی نمی پذیرد و این عضو اصلی باید واجد شرایط نمایندگی از مجموعه ناشنواهای کشور باشد عضویت اصلی کانون ناشنوایان ایران در فدراسیون جهانی ناشنوایان از نظر ملّی و بین المللی با ارزش است. ) به ما بگوئید :

 

1-                    آقای اردوان گیتی با چه ابزاری به ژاپن عزیمت فرمودند ؟  و یا افرادی که با امضاء های شما به کشورهای دیگر برای یادگیری مدیریت ها و غیره .... رفتند و برگشتند و برخی برنگشتند  آیا برای ما کاری انجام دادند ؟  با این همه نامردی ها چه کسانی قربانی شدند ؟

2-                   چه کسانی برای این ساختمان کانون ناشنوایان ( که شما میگوئید :  ایران  ) زحمت کشیدند و ساکن کجا بودند ؟ ( جمله آخری برای همه مهم هست !!! )

3-                   ایمیل رسمی کانون ناشنوایان ایـــــران در دست چه کسی میباشد ؟ و چه کسی با فدراسیون جهانی ناشنوایان در ارتباط می باشد ؟ آیا این خلاف قانون هست یا خیر ؟

4-                   در زمان دبیرکلی شما چرا انجمن خانواده ناشنوایان ایران حاضر به همکاری با کانون ناشنوایان ایران نشد ؟ و چرا همچنان ادامه دارد ؟

5-                   بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران به کانون ناشنوایان ایران احترام گذاشت درحالیکه برای بالا بردن اعتبار کانون ناشنوایان ایران حاضر شد عنوان خود را در روز سی امین سالگرد بانوی زبان اشاره فارسی ایران ( جولیا سمیعی ) را به عنوان همکار کانون ناشنوایان ایران بنامد و فردای آنروز شما به چه دلیل در نامه نگاری ها و نامه رسمی های خود را به هئیت مدیره کانون ناشنوایان ایران اعلام کردید که کانون ناشنوایان ایران هر نوع همکاری با بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران محدود و قطع کنند و همچنین هرکسی فقط یا در کانون خدمت کند یا فقط در بنیاد یا فقط در انجمن ؟  من اشتباه میگم یا اشتباهی شنیدم ؟

6-                   شورای مرکزی جوانان ناشنوای ایران که با اساسنامه ای که شما تهیه و تدوین کرده اید با چه عنوانی اعلام میدارید که ادامه دوگانگی و اختلاف به ضرر آنها است و همینطور انجمن خانواده ناشنوایان ایران و خانه ناشنوایان زیر نظر کانون ناشنوایان ایران باشند با چه عنوانی ؟ 

7-                   آیا به این فکر نکرده بوده اید آقای اردوان گیتی بعد از عملگرد خودسرانه اش در بهمن ماه سال 1387 بلا فاصله ( در این شرایط حساس ) به عضویت شورای مرکزی جوانان ناشنوای ایران درآید و اعتبارش را ساقط کند ؟ و در این شرایط حساس چه کسانی قربانی شدند ؟

 

   حقیقت گرچه تلخ تر از زهر باشد برای همگان امیدوار کننده است و همینطور برای کسانی که عنوان ناشنوا شده را به همراه خود یدک می کشند و کسانی که در این راه جان باخته اند و جانبازی کرده اند  و بسیارند آدمهای متفاوت . . . به یاد بیــــــــار !!!

با این همه خدمات ارزنده ای از خود در کانون برجای گذاشتید جای تامل است که ما در قبال شما سکوت کرده بودیم با این حال دیگه کار از کار گذشته ( به قول فردوسی : نوشدارو پس از مرگ سهراب ) کاری از دست ما بر نمی آید .

راهی ؛ راه حلی ؛ اگر فکر میکنید هست آنرا بدرستی اقدام کنید که بگونه ای نباشد پل های پشت سرتان را دوباره خراب کنید که راهی برای بازگشت نباشد .

 

و از هرگونه پیغامها و انتقاد ها و پیشنهاد ها و فحشهای رکیک و تشکر های محبت آمیزتان استقبال میکنم .

 

. . .

بازی ناجوانمردانه است این زندگی

جفای زمانه در حق ما رواست

در اثر تيشه ی نامردی ها

نياموختیم از اين همه تجربه پندی ها

. . .

يادگاريش سياهيست

جوانه اش خاک اميد

بدان جان داده ام

که آیا من نیز خدایی دارم ؟

و نیز گواه اشک هایم هست

. . .

 

 

 

سبز و پاینده بمانید .              

چهارم تیرماه سال هشتاد و نه         

 

 

نوشته شده توسط حنیف در شنبه دوازدهم تیر 1389 |

 

 

0002

 

اگه در رو باز كنی

میبینی گوشه اتاق كنار پنجره نشسته ام

پنجره بازه

میشه دل آسمون گرفته رو دید

شهر زیر نم نم بارون داره خیس میشه

باد داره درختها رو میرقصونه

بعضی وقتا قطره بارون رو

روی دستانم لمس میکنم

. . .

روی دیوار

عكس یه نقاشی

یه كلبه چوبی

وسط یه دشت سرسبز تنها مونده

گوشه خورشید از پشت كلبه پیداست

روی زمین پر شده از مداد رنگی ها

كه خودشون هم نمیدونن چی رو قراره بكشن

. . .

طرف دیگه اتاقم یه صندلی خالیه

تك و تنها افتاده

تمام اینا باعث میشه تا متوجه تاریكی اتاقم نشی

اگه یه كم جلوتر بیای

من هنوز همون گوشه ی تخت

بهم ریخته ی تنها نشسته ام

و بیرون رو نگاه میکنم

انگار كه انتظار چیزی رو میكشم

. . .

در اين سكوت نيمه شب

دلتنگ توام

دلم مي خواد براي تو بنويسم

هرآنچه را كه مي تونم

حتي اگر تو هيچوقت آنرا نخوني

چقدر خوبه !!!

 

0008

 

 

نوشته شده توسط حنیف در جمعه بیست و یکم خرداد 1389 |