شبی بی حوصله رفتی ،
دعا کردم که برگردی.
خدا را تا سحرآن شب ، صدام کردم که برگردی
کنارپیچک زرد و خاموش باغچه ماندم
تمام لحظه هایم را ، فنا کردم که برگردی
من از آواز پاییزی شدم دلگیر
ومی دانم چه بیهوده دلم را ، مبتلا کردم که برگردی!!!

نوشته شده توسط حنیف در شنبه یازدهم اسفند 1386
|