تبليغاتX
..: راسـپــیــنـا :.. - نیستی . . .

 

 

      001

 

 

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
به آن ترنم شيرين

به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگری

تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد تمسخر گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
كنار باغچه ها
زير درخت ها

لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
طنين شعر تو

نگاه تو

درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه برميگردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير را
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار

چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني

چگونه از ديوار جواب مي شنوم
غبار اندوه بال گسترده است

غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده غمگين
ستاره بيمار
دو چشم خسته من
در اين اميد
هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني

 

نوشته شده توسط حنیف در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 |