میگفتی
چه غریبانه زیستم
غریب و تک و تنها
در اندیشه و آرزوی خویش ام
میگفتی
چیست نام آن
که در قفس محبوس کرده ای
میگفتی
چه غریبانه زیستم
سکوتم سکوتی بی صدا نبود
آرزویم آرزوی فرداهایم
. . .
برگردیم به آن روزها
که
کودک بودیم .
کودک بودیم
و
کوچک
دوباره شروع کنیم
حالا
دوباره برگردیم
به آن روزها
که
کودک بودیم . . .
شاید هنوز هم
یک چیز
بر جای مانده بود
که در تلاش بی نتیجه اش
می خواست
ایمان بیاورد به پاکی ها
چه خالی
بی پایانی
خورشید دیگه مرده بود
و
هیچ کس نمی دانست
که دیگه اون نیست !!!