تبليغاتX
..: راسـپــیــنـا :.. - ایران .....

 

یه خونه 30 متری، یه اتاق پذیرایی با یه آشپزخونه و توالت... یک سالی می شد که متروکه بود...

تا یک سال پیش یه مادر و دختر توش زندگی می کردن... دختره چند سال پیش بعد از گرفتن دیپلم با کسی که دوستش داشت ازدواج کرد... اما اون پسر طلاقش داد و زور سرنوشت باعث شد دخترک عنان از کف دهد و دیوانه شود....مادرش گاهی از جوب آب می آوردش خونه و گاهی از لای شمشادهای پارک...

دخترک بالاخره مرد و مادر پیرش هم چند ماه بعدش از  غم و غصه دق کرد...

حالا خونه ای که متراژش از توالت بعضی ها کمتر بود یک سالی می شد که متروکه و خالی مونده بود...

اما بالاخره یک از وراث مهری خانم تصمیم گرفت که خونه رو اجاره بده... به خاطر نداشتن تلفن کسی حاضر نمی شد خونه رو اجاره کنه... اول می خواست به یه جوون شهرستانی اجاره اش بده که طرح جمع آوری خونه های مجردی سر زبون ها افتاد و وارث هم بی خیال شد...

بالاخره... یه روز از بنگاه املاک به موبایلش زنگ زدن و یه نفر پیدا شده بود...

یه زن با یه بچه سه ساله که شوهرش رو پارسال از دست داده بود، اما اون قدر به همسرش  علاقه مند بود که گویی سی ساله بیوه شده... بعد از کلی چونه زدن به توافق رسیدن..

کاری به کار کسی نداشت، اما زنان کوچه نشین که گفته می شود عروسان شیطانند فوضولی شون گل کرد تا سر از کارش در بیارن... ایران تو یه خیاطی کار می کرد و به اندازه بخور و نمیر خودش و دخترش در می آورد... بر و روی زیبایی هم داشت... اما همچنان تو محل به کسی کاری نداشت...

دست بر قضا، تو محل یه محمودنامی هم زندگی می کرد که جاهل اونجا بود... اما مثل فیلمفارسی های قدیم، جزو لوتی های با معرفت نبود... محمود بَدمَن  داستان بود و نیشش به همه می خورد و محله از دستش شاکی بود...

مخلص کلوم که نوچه های محمود ایران و دیده بودن و به گوشش رسونده بودن که یه زن اومده تو محل که بیا و ببین... راه می ره چون کبک خرامان... خوش عطره چون بوی پیراهن یوسف... زیباست چون حوری بهشتی... خوش قد و قامته چون سرو...

محمود که اینارو شنید مثل همیشه یکی از قوای بدنش زودتر از بقیه قواش عمل کرد و بر آن شد تا زودتر ایران و ببینه... وقتی هم دید... فهمید که نوچه های خوبی بار آورده و غلام های حلقه به گوشش خوب براش جان فشانی می کنن...

از اون روز محمود در به در ایران شد... البته نه برای دوست داشتن، بلکه برای چند دقیقه ایران رو می خواست... همه جا دنبالش می رفت، سایه به سایه...

ایران و ذله کرده بود....

اما ایران باز هم چیزی نمی گفت و سرش به کار خودش بود...

گذشت و گذشت...

یه شب محمود و نوچه هاش مست و پاتیل تو کوچه های محل جولان می دادن و کسی هم طبق معمول جرات نداشت حرفی بزنه و اعتراض کنه...

می رفتن و می رفتن....

تا چشم محمود به خونه ایران خانم افتاد و ... مست با نوچه هاش رفتن در خونه ...به نوچه هاش سپرد شما اینجا باشید تا من برگردم... در زد...تا ایران در و باز کرد که ببینه کی پشت در منتظره... محمود به زور رفت تو... ایران جیغ و فریاد می زد که برو بیرون... اما محمودِ مست گوشش بدهکار نبود... دختر ایران از خواب بیدار شد...

ایران هنوز جیغ می زد... از جیغ ایران.... همه همسایه ها بیدار شدن و اومدن بیرون... اما با دیدن نوچه های محمود کسی جرات حرف زدن نداشت... حسین آقا که خونش به جوش اومده بود با نوچه های محمود درگیر شد اما سنی ازش گذشته بود و حریف شون نمی شد...

بالاخره محمود اومد بیرون و با نوچه هاش رفتن سمت خونه...

مردم ریختن تو خونه ایران... ایران لباس های پاره اش رو جلوی تن عریانش گرفته بود و گریه می کرد... دخترش هم گوشه اتاق کز کرده بود و اشکش بند نمی اومد...

زن حسین آقا رفت از خونش یه لباس سبز برای ایران آورد... حسین آقا طاقت نیاورد.. رفت در خونه محمود... در زد، یکی از نوچه های محمود در رو باز کرد... حسین آقا هولش داد و رفت تو... تا محمود رو دید یه سیلی زد تو گوشش... محمود که از عرق سگی و تجاوز به ایران بدجوری مست و خرامان بود... به هوش اومد... محمود و نوچه هاش ریختن سر حسین آقا...

هر کس از یه طرف به بدن حسین یه تیزی فرو می کرد... این قدر بهش چاقو زدن که مرد... مرد... و مرد...

حسین آقا می دونست که زور سرنوشت از اون هم بیشتره... کشتنش... اما محمود همچنان راست - راست تو محل می گشت... محلی که ایران هم اونجا بود...

 جسد حسین آقا رو گذاشتن تو یه گونی و بردن تو یه بیابون انداختن... محمود نگران دادگاه و این چیزا نبود... چون اونجا مشکلی براش پیش نمی اومد... البته من نمی دونم چطوری... اما فکر کنم شماها خوب بدونید...

اما همه مردم و ایران می دونستن که حسین آقا نیست... می دونستن که رفته خونه محمود... جسد حسین آقا پیدا شد و براش عزا گرفتن... ایران تصمیم گرفت از اون محل بره... اما خونه گیرش نمی اومد...

البته نه اینکه کسی از مسوولین به فکرش نباشن ها، نه، طرح مسکن مهر بود...

چاره ای نداشت... اگه تنها بود می رفت تو پارک می خوابید.. اما دخترش چی؟

گذشت و گذشت... و مردم کینه قتل حسین آقا که همه دوسش داشتن رو از محمود به دل گرفته بودن...

یه شب...

طبق عادت مست کرد... با نوچه هاش ... بازم تو محل بودن و نزدیک خونه ایران...

محمود در زد... ایران دوباره تا محمود رو دید جیغ زد... نوچه ها جلوی در موندن... اما این بار...

مردم...

همه بیرون اومدن... کسی تو خونه ننشست و منتظر نموند تا محمود کارش رو بکنه و ایران رو بدره..

این بار مردم، همه با هم رفتن سمت خونه ایران... همه مردم محل ریختن سر محمود و نوچه هاش...

کوچک و بزرگ... پیر و جوان... ایران که دست محمود رو پس می زد.. دید مردم اومدن تو خونه...

مردم محل که سال ها از محمود و نوچه هاش کینه به دل داشتن و داغ حسین آقا رو هم نمی تونستن فراموش کنن همه با هم محمود و نوچه هاش رو محاصره کردن... محمود چاقوش رو از جیبش در آورد.. به یکی دو نفر خط انداخت... اما مردم ریختن سرشون... تو خونه ایران محمود و نوچه هاش زیر دست و پا افتادن... نفس نمی تونستن بکشن...

زیر پا لگدمال شدن... له شدن... نابود شدن.. این قدر... که مردن... همه شون...

مردم... جنازه محمود و رو از خونه ایران...

بیرون و انداختن...

حالا، پنجشنبه ها مردم می رن سر خاک حسین آقا... روی سنگ قبرش نوشته...

گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

....

پی نوشت...

- همه آگاه هستند که چرا یه مدت حوصله نوشتن نبود...

-  کجا می خواستم مردن؟ حقیقت کرده مجبورم! درون قبر رفتم با شادی.... که تا بیرون کشم از قعر  ظلمت نعش آزادی

- این یک توصیه دوستانه ست: آن کس که نداند و نداند که نداند... در جهل مرکب ابدالهر بماند

- ببخشید که بازم تلخ شد... چرا ببخشید؟ مگه شاد هم می تونست باشه؟

- امیدوارم حسین آقا... چیزه... ببخشید... میرحسین موسوی یه حزب قوی و خوب تشکیل بده

- هموطن خاشاکِ من... طنین تنهایی تو هستم، طنین تاریکی تو...

- راستی! شما هم شنیدید؟ مهدی مهدوی کیا یک وطن فروش است... همان کسی که وقتی به آمریکا گل زد کمر استکبار را شکسته بود...

- به دوستانی که رجانیوز می خونند توصیه می کنم یه نگاهی به صبحت های همسر اون شهید بندازن...

- بعضی می گن: یک ناله مستانه ز جایی نشنیدم... ویران شود آن شهر که میخانه ندارد.... اما من معتقدم: میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت  .. میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

- راستی !ما قراره خانه دار، صاحب سهام عدالت ... صاحب عزت و مقام و سربلندی شویم ...

- شنیدی؟ تو کوه ها دارن گل، گل، گل آفتاب و می کارن..

- بعضی جاهای مطلب ادبیات نوشتار کاملا عوض می شه که عمدیه... البته فراموش هم نشود که ادب مرد به ز دولت اوست..

- سربلند باشی ایران من... با همه مردمی که خاشاکند...

 

به قلم فلفل

 هر گونه کپی برداری مجاز است.

نوشته شده توسط حنیف در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 |