ميدانم که
لحظه مرگم
نزديک است . . .
لحظه اي مملو از دغدغه ها
مرا به حال خودم بذار . . .
کاش ميشد
معناي خنده و خشم را فهميد !
کاش ميشد
مرگ را ترجمه کرد
کاش ميشد
عشق را تفسير کرد
کاش ميشد
محبت را . . .
هم اينک ديگر دير شده
لحظه ي مرگم فرا رسيده
مرا به حال خودم بذار . . .
دوباره متولد شده ام
و اين بار آنقدر ديوانه ام
و دوره اي که چه کسي چه مي داند
شعر چيست ؟
سر از ديوانگي ام در نمي آورد
اما خوب ميدانم
قضيه از اين قرار است
که
عاشق مرده ام . . .